تبليغاتX
اشکهای من

اشکهای من

عمر من موجی بود که بر روی ماسه های غم شکست

کاشکی

کاشکی  ابرای  دل  ما  این  قدر  بارون  نداشتن      کاشکی آدما تو دنیا چشمای گریون نداشتن

کاش می شد دلی تو دنیا دیگه پرخون نمی شد     کاش دیگه غمی نبود دلی پریشون نمی شد

            من هر جا که مییرم غم کنارم میشینه نمی شه فرار کنم سرنوشتم همینه

********************************************************************

             وجودم  پاره ای  از  شب          دلم  تنهاترین   پاییز  

            بساطم  بغچه ای  اندوه           وکوچه مثل من خالی   

               تک و تنها وحتی یک پرنده در هوایش نیست

         قدم در قلب کوچه می گذارم     می بینم غروب برگها را

که آرام از هر یک شاخه می ریزند،     دلم تنگ است،دلم تنگ است

               دلم    اندازه   حجم   قفس   تنگ    است

        سکوت از کوچه لبریز است     صدایم خیس و بارانیست

            نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانیست

*********************************************************************

باز احساس مبهمی  دارم  از شب  و  روز خویش  بیزارم

مانده ام  در  حصار  تنهایی  خسته   از  روزگار  خویشم

ریشه در عمق یک خزان دارم گله از دست آسمان دارم

برلبم طرح خنده های سیاه پیش رویم پرنده های سیاه

از سکوت  و  غروب  لبریزم  غنچه ای  در  مسیر  پاییزم

 

+ نوشته شده در  89/01/02ساعت 7  توسط سمیه  | 

 

       قلب من به تیغ کسانی زخم برداشت که از آنها انتظار محبت داشتم

                     به درد هم اگر خوردیم خوب است     یه شانه بار هم بردیم خوب است

                     در این دنیا که پایانش مرگ است     برای  هم  اگر  مردیم  خوب  است

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                         

                           زندگی را نفسی ارزش غم خوردن نیست و دلم بس تنگ است

                           بی خیالی سپر هردرداست باز هم می خندیم آنقدر می خندیم      

                                                     که غم از روی رود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                    

                         کوه چون سنگ بود تنها شد            یا           چون تنها بود سنگ شد

                                   من که نه سنگ بودم و نه کوه    پس   چرا   تنها   شدم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  88/12/13ساعت 14  توسط سمیه  | 

به دنیا می آییم تنها برای چند لحظه      این رویداد غم انگیز زیباست

می میریم تنها برای چند لحظه            این پدیده زیبا غم انگیز است

          دیگر چه فرقی می کند چشمهایمان باز باشد یابسته

                              آمدن همان رفتن است

             دنیا آنقدرها هم که می گفتند قشنگ نیست

+ نوشته شده در  88/01/08ساعت 13  توسط سمیه  | 

خسته ام

 

محبس خویشتن منم ازاین حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم کجاست دار خسته ام

در همه جای این زمین همنفسم کسی نبود

زمین دیار غربت است ازاین دیا خسته ام

کشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب

ازآن خطی که او نوشت به یادگار خسته ام

در انتظار معجزه فصل به فصل رفته ام

هم از خزان تکیده ام هم از بهار خسته ام

همیشه من دویده ام به سوی مسلخ غبار

از آن که گم نمی شوم در این غبار خسته ام

به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال

من از تبار حسرتم که از تبار خسته ام

قمار بی برنده ای ایست بازی تلخ بودنم

چه برده و چه باخته از این قمار خسته ام

گذشته از جاده ی ما تهی ترین غبارها

از این غبار بی سوار از انتظار خسته ام

 

 

+ نوشته شده در  87/07/07ساعت 11  توسط سمیه  | 

اون منم

 

 اون که هر چی ابر دنیاس خونه داره تو چشاش

اون که نا چاره بخنده اما گریه اس خنده هاش

اون که تو شهرش غریبه با یه عالم آشنا

هیچ کدوم باور نکردن غربت تلخ صداش

اون منم که بغضما تو گلو می شکنم

دیروز من مثل امروز مثل فرداس

هر روز دستام سرد و تنهاس

خیلی سخته این تنهایی بی فردایی

تنها خوندن تنها موندن

اون که خیلی قصه داره رو لبای بی صداش

مونده فریادش تو سینه در نمی آد از لباش

قد یه دنیا کتابه با یه عالم گفتنی

هر کدوم از غصه هاشو هر کدوم از قصه هاش

 

 *****************************************************************

 

 کنار هر قطره اشکم هزار خاطره دفن                          اینقدر خاطره داری که گویی قدر یک قرن        

 باز هم خواهم نوشت از زندگی   

 زندگی عمیق ترین زخم من است

زندگی به من اموخت چگونه اشک بریزم

ولی اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

+ نوشته شده در  86/09/17ساعت 11  توسط سمیه  | 

شاید

 

 

شايد آن روز كه سهراب نوشت :

(( تا شقايق هست زندگي بايد كرد ))

 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت

بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي

 چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

 

+ نوشته شده در  86/07/29ساعت 10  توسط سمیه  | 

دلم گرفته آسمون

دلم گرفته آسمون نمی تونم گریه کنم

 شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده

آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم می گه که توی قفسم

من واسه آتیش زدنت یه کوله بار آتیشم

دلم گرفته آسمون یه کم منا حوصله کن

منا که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن

 منا به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

برگه تقویم می کنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

 نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 12  توسط سمیه  | 

زندگی چیست؟

 

طی شدن این عمر تو دانی به چه سان؟

پوچ و بس تند چنان باد زمان

همه تقصیر من است این که خود می دانم که نکردم فکر،

که تاُمل ننمودم روزی،ساعاتی یا آنی  که چه سان می گذرد عمرگران.

کودکی رفت به باد غم ،به فراغت ،به نشاط ،فارغ از نیک و بدومرگ

خوشا همان زمان چه می فهمیدم

همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد،شادمان باشد

که پس از این دگر فرصت خندیدن نیست

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می آیی ؟

بعد از این چند صبا به کجا خواهی رفت

با کدامین توشه به سفر باید رفت .

نوجوانی سپری گشت به فراغت،به نشاط،به غم و حسرت

فارغ از نیک و بدو مرگ بعد از آن باز نفهمیدم که چرا زنده ام؟!

زندگی چیست که من هیچ زیبایی در آن ندیدم

لیک همه گفتندکه جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد

نمی دانستند که بهره من از عمر فقط درد و غم است.

یک نفر بانگ برآورد که او از هم اکنونباید فکر آینده کند

دگری آوا دادکه چو فردا بشود فکر فردا بکند

سومی آوادادهمان طوریکه دیروزش گذشت

بگذارید که امروزش چو فردا برود

با همه این اوصاف من نپرسیدم که زندگی چیست؟

آن کسانی که نمی دانستند زندگی یعنی چه راهنمایم بودن.

زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت

حال می پندارم که زیستن این است

رفیق غصه ها

همدم حسرت ها

دوست سکوت و تحملها

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/30ساعت 14  توسط سمیه  | 

رفت

 
رفت به یک میفروش تک افتاده ...

گفت  اقا جون...ببخشید...شراب اشک دارین

می فروش به شاگردش گفت: آقا حالش خوب نیست...مرخصه

شاگرد میفروش با یک مشت. بستری ناراحت روی زمین برایش پهن کرد

وقتی بلند شد زیر چشمش ورم کرده بود.....

گفت:اقا شراب اشک اینقدر گرونه؟

ورفت

رفت پیش میفروش که اشنا بود...

میفروش اشنا قبل از اینکه بپرسد چه میل داری گفت؟

زیر چشمت چرا ورم کرده؟

گفت:میدونی برادر...نفهمیدنهای زمانه آدمو پیر میکنه...

آدم وقتی پیر میشه چشماش ضعیف میشه چشما که ضعیف شد

دیگه نمیتونه از چشما پذیرایی کنن

اشکها دیگه پایین نمیان همونجا ته چشم می مونن ..دق میکنن ومیمیرن

این ورم که زیر چشم من می بینی

                قبرستان هزار هزار قطره اشک پایین نریخته اس...

 

+ نوشته شده در  86/02/06ساعت 15  توسط سمیه  | 

غروب پاییزه دلم غم انگیزه چشم فلک نم نم اشکاشا می ریزه

ای آسمون من هم دلم پردرده مثل تو غمگینه از زندگی سرده

 

من به هر شاخه نشستم دل به هر دانه که بستم

سوگ تازه ای نوشته روی سینه ی شکسته ام

من اسیر سرنوشتم سرنوشت پیرو زشتم

جای حرف خوب بودن حرف رفتن و نوشتن

فصل من فصل خزونه یه خزون بی نشونه

حیف از من دیگه گفتن کار من دیگه تمومه

تو سر انگشتای بارون من تولدی ندیدم

گل گلدون حیات و توی تاریکی نچیدم

من سراینده ی دردم٬عاشق گلهای زردم

اما حتی دیگه امروز شعرامم خط خطی کردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ما که بختمون از اول بخت بدبیاری بود

آخر روزای خوبمون که گریه زاری بود

روزای بد می رن و روزای بدتر می یان

از دل غمزده من نمی دونم چی می خوان

روزگار چرخید و من اسیر درمان شدم

توی بدبیاری یا راهی غربت شدم

خلاصه ای روزگار خنجرت را به ما زدی

ولی من با این غزل می گم که اشتباه زدی

حالا اشک خون به چشم٬این را واست می خونم

الهی دستت بشکنه که خنجرت خورد به جونم

 

+ نوشته شده در  86/01/26ساعت 13  توسط سمیه  | 

خنده و گریه

چرا فاصله خنده و گریه اینقدر کمه

چرا تا آدم می خواد  یه کم بخنده

اشکش زودتر از چشمش سرازیر می شه

                                               آخه چرا؟

                                                          چرا؟

                                                                چرا؟

چرا هر جا می رم درها به روم  بسته

ای خدا از زندگی دیگه شدم خسته

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه دریا را نگو به چشمام

چشمای من هرکدومش یه دریاست

درسته که یه وقت لبام می خنده

اما دلم خونه درد و غمهاست

تنگه دلم دیگه برای مردن

بسه دیگه این همه غصه خوردن

+ نوشته شده در  86/01/22ساعت 15  توسط سمیه  | 

چرا؟

چرا هیچکی فکر مانیست چرا هیجا جای ما نیست

                                           چرا فکر خودشونن آدما حتی اونی که می گه جونم ز جونت جدا نیست

ای خالق هفت آسمون تنهایی ام را سر برسون

                                          دل ما دل نیست مگه کاه گل تو این زمون

ای ز مونه ای روزگار کی میدونه چیه ختم زندگی مون

                                          شاید این گوشه کنارا کسی باشه فکرمون

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قصه دیده تر را به که باید گفتن؟ناله شام و سحر را به که باید گفتن؟

سالها رفت وغم از دیده من پانکشید این غم دیر گذر رابه که باید گفتن؟

از تو پنهان چه کنم؟دیدگان پدرم در دم مرگ ــــ نگهی داشت که می سوخت مرا٬

نگهش غمزده بود ــــمات و ماتم زده بود.غصه مرگ پدر را به که باید گفتن؟

پدرم رفت و دل آشفته مادر بودم ٬عاقبت مادر افسرده هم از دستم رفت

وای از آن لحظه درد!غم این داغ بزرگ ــــجگرم را خون کردــــ

شرح این خون جگر را به که باید گفتن؟داغ ها بسیار است . دردها سرشار است.

وقت تنها شدنت ــــکه همه از غم تو بی خبرند ــــو به سردابه تنهایی خویش

ــــ هق هق می گریی ــــ دم به دم می سوزی ــــاوج این اشک و شرر را به که باید گفتن؟

رنج این دیده تر را به که باید گفتن؟ به من ای همدم همدرد بگو:این همه درد بشررابه که باید گفتن؟

سینه ام می سوزد و همه بی خبرند تو بگو:این خبر را به که باید گفتن؟

 

 

 

+ نوشته شده در  86/01/11ساعت 13  توسط سمیه  | 

آه ای خدا

ای خدا آه ای خدا از توی آسمونها

گوش بده به حرف من

 که می خوام حرف بزنم

واسه یک روزم شده سکوتم را بشکنم

ای خدا خودت بگو واسه چی ساختی مرا

 توی این زندون غم چرا انداختی مرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

افسانه من به پایان رسیده است

احساس می کنم که این آخرین منزل است

دیگر نه بانگ جرس کاروانی

دیگر نه آوای رحیلی

تنهایی آرامگاه جاوید من است

ودرد وسکوت

همنشین تنهایی جاودانه من است

+ نوشته شده در  85/12/25ساعت 11  توسط سمیه  | 

ای خدا

ای خدا ای که چنینم کرده ای خسته ز هستی

کو در باز امیدی که به رویم تو نبستی

نه تحمل به اسارت نه امیدی به رهایی

ای خدا شکر ولیکن آخه نشد این رسم خدایی

غصه بعد از غصه غم دنبال هم ضربه روی ضربه ماتم پشت هم

من نمی دونم چرا این زندگی بر سرم بارد مصیبت دم به دم

دنیا زتو سیرم بگذار که بمیرم در دامت اسیرم دنیا دنیا

من بی پناهم من بی گناهم اشکم گواه است دنیا دنیا

می نالم همچون نی با نا کامی ای دنیا از تو سیرم

تا بمیرم ناید از من نامی برلب دنیا دنیا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ای زندگی من خسته ام تا کی سکوت تا کی اسیر

ای لحظه ها من از شما سر خورده ام ترکم کنید

ای روزو شب من آدمی دل مرده ام ترکم کنید

من تا گلو در حسرتم افسرده ام ترکم کنید

از وحشت فردای خود آزرده ام ترکم کنید

ای اشک گرم آروم بریز بر گونه بیمار من

لذت ببر ای غم تو هم از این همه آزار من

در لحظه ی بیداد غم کی می شود غمخوار من

ای لحظه ی پایان من این امشب را فردا نکن

درد بزرگ بودنم را ای زمان حاشا نکن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-

در امتداد حادثه خسته به بن بست رسیدم بزار جونم برات بگه که چی دیدم چی شنیدم

این قصه و ترانه نیست کابوس کودکانه نیست رنگ و ریای آدما حقیقته افسانه نیست

پوشالیه وجودشون حقیقته دروغشون حتی خدا هم گول می خوره از ظاهر سجودشون

واژه عشق و عاطفه نقش تو قصه ها شده شکستن دل رفیق دفع قضا بلا شده

دروغ دیگه یه عادته برادری حکایته افتاده را لگد زدن اینم یه جور شهامته

نه دیگه زن ها ظریفن نه تو مردها غروره نه دیگه دلی صبوره تو شب های بی ستاره

حالا اینجا ته بن بست همه چی رنگ سرابه حرف عاشقانه گفتن توی دفتر و کتابه

 

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت 11  توسط سمیه  | 

ای کاش

طی شدن این عمر تو دانی به چه سان ؟~وچ و بس تند چنان باد زمان همه تقصیر من است اینکه خود می دانم که نکردم فکر،که تّأمل ننمودم روزی،ساعاتی،یا آنیکه چه سان می گذرد عمر گران کودکی رفت به باد غم ،به فراغت ،به نشاط،فارغ از نیک و بد و مرگ.خوشا همان زمان چه می فهمیدم همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد،شادان باشد که ~س از این دگر فرصت خندیدن نیست هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست؟چرا می آیی؟بعد از این چند صبا به کجا خواهی رفت؟با کدامین توشه به سفر باید رفت؟نو جوانی سپری گشت به فراغت ،به نشاط،به غم و حسرت،فارغ از نیک و بد و مرگ.بعد از آن باز نفهمیدم که چرا زنده ام ،بهر چه من زنده ام زندگی چیست که من هیچ زیبایی در آن ندیدم لیک همه گفتن که جوان است هنوز بگذارید جوانی بکند بهره از عمر برد.نمی دانستن که بهره من از عمر فقط درد و غم است.یک نفر بانگ برآورد: که او از هم اکنون باید فکر آینده کند .دگری گفت: که چو فردا بشود فکر قفردا بکند.سومی آوا داد : همانطور که دیروزش رفت بگذارید که امروزش چو فردا برود.با همه این اوصاف من نپرسیدم که زندگی چیست؟آن کسان که نمی دانستند زندگی یعنی چه رهنمایم بودن.زندگی کردن فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست.من نفهمیدم و کسی هیچ نگفت و صد افسوس که چون عمر گذشت .حال می پندارم که زیستن این است. رفیق غصه ها همدم حسرتها و دوست سکوتها و تحملها 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

هر دم این بانگ برآرم از دل           وای این شهر چقدر تاریک است

خنده ای کو تا به دل انگیزم                 قطره ای کو تا به دریا ریزم؟

صخره ای کو تا بدا آویزم؟        مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل        غم من لیک غمی غمناک است 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

خدایم آه ای خدایم صدایت می زنم بشنو صدایم

شکنجه گاهیست دنیا جایم به جرم زندگی این شد سزایم

آه ای خدایم آه ای خدایم

مرا بگذار با این ماجرایم نمی پرسم چرا این شد سزایم

آه ای خدایم آه ای خدایم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یا من زنده نیستم یا زندگی نه این است                                        

بر مرگ آفرین باد گر زندگی چنین است 

+ نوشته شده در  85/12/04ساعت 11  توسط سمیه  | 

یه شب دیگه اومد

 

بازم يه شب ديگه اومد..........

باز هم يه شب تاريك و ساكت...................

باز هم زوزه باد پشت پنجره داره مرثيه خواني مي كنه.......

 باز بارون، باز هم دونه هاي بارون روي شيشه ...........................

باز هم يك نگاه

بازهم يه نگاه تنها كه با رعد و برق آسمون تلاقي پيدا مي كنه........

تا حالا شده دلت بگيره اما ندوني چرا؟

يا شايد هم بدوني اما توي احساس مبهم دست و پا مي زني و سردر گمي......

باز هم يه شب ديگه اومد..........

باز هم يه شب تاريك و ساكت ..................... و باز يه دلتنگي ِ ديگه!!!!

 

 الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خک و خون خوردن
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خک ، پوسیدم
 ز بسکه با لب مخنت ،‌زمین فقر بوسیدم
 کنون کز خک فم پر گشته این صد پاره دامانم
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خک مرده ها ، نانم
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 

 

 

 

 بپيچ اي تازيانه ! خرد كن ، بشكن ستون استخوانم را
 به تاريكي تبه كن ، سايه ي ظلمت
بسوزان ميله هاي آتش بيداد اين دوران پر محنت
 فروغ شب فروز ديدگانم را
 لگدمال ستم كن ، خوار كن ، نابود كن
 در تيره چال مرگ دهشتزا
اميد ناله سوز نغمه خوانم را
 به تير آشياسوز اجانب تار كن ، پاشيده كن از هم
پريشان كن ، بسوزان ، در به در كن آشيانم را
بخون آغشته كن ، سرگشته كن در بيكران اين شب تاريك وحشتزا
 ستمكش روح آسيمه ، سر افسرده جانم را
 به درياي فلاكت غرق كن ، آوازه كن ، ديوانه ي وحشي
 ز ساحل دور و سرگردان و تنها
 كشتي امواج كوب آرزوي بيكرانم را با وجود اين همه زجر و شقاوتهاي بنيان كن
 كه مي سوزاند اينسان استخوان هاي من و هم ميهنانم را
 طنين افكن سرود فتح بيچون و چراي كاررا
سر مي دهم پيگير و بي پروا ! و در فرداي انساي
 بر اوج قدرت انسان زحمتكش
 به دست پينه بسته ، ميفزارم پرچم پرافتخار آرمانم را

من اگردیوانه ام
 با زندگی بیگانه ام
 مستم اگر یا گیج و سرگردان و مدهوشم
 اگر بی صاحب و بی چیز و ناراحت
خراب اندر خراب و خانه بر دوشم
 اگر فریاد منطق هیچ تأثیری ندارد
 در دل تاریک و گنگ و لال و صاحب مرده ی گوشم
 به مرگ مادرم : مردم
 شما ای مردم عادی
 که من احساس انسانی خودرا
 بر سرشک ساده ی رنج فلکت بارتان
 بی شبهه مدیونم
 میان موج وحشتنکی از بیداد این دنیا
 در اعماق دل آغشته با خونم
هزار درد دارم
 درد دارم

  

 تقدیر بر این است که من سرما بزارم رو زانوم

زار بگریم

این کار خدائیست که از روز نخستین بر سرتوحه پیشانی من

نقش شکست بست

+ نوشته شده در  85/11/30ساعت 11  توسط سمیه  | 

خیلی دلم گرفته

 

 

من مرغکی پر بسته ام از زندگانی خسته ام

خیلی دلم گرفته خیلی دلم گرفته

از گردش این روزگار دارم شکایت بی شمار

عمر و جوونیم رفته خیلی دلم گرفته

چه کنم با دلی که شکسته به دلم کوه غصه نشسته

چه کنم با غریبی قلبم که برام هر دری شده بسته

برم خسته از همه کس خسته از همه جا سر به گریه گذارم

شدم غرق درد و بلا بیش از این به خدا تاب غصه ندارم 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

   

امشب اشک آسمون مثل اشک چشم من جاری شده

دلامون پر از غمه کارمون نالیدن و زاری شده

آسمون به خاطر من که دلم بشکسته

من به خاطر عزیزی که زدستم رفته

می خواهم امشب تا سحر گریه کنم

وقت رفتن سیل اشکاما ندید

بی خداحافظی از من دل برید

دیگه امیدی نداشت به زندگی

گلش از من بودو از شاخه چکید

 

+ نوشته شده در  85/11/13ساعت 12  توسط سمیه  | 

دلامون

                                                              

دلامون سیاه (آبی و قرمز)شدن برای هم تنگ نمی شن

مثل آسمون دیگه زلال و یک رنگ نمی شن

اون که گفت مهربونی تا دنیا دنیاست می مونه

راست می گفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمی شن

دل تو امروزی یه قصه دوست داشتن را باور نداره

دل من قدیمی یه عاشق عشقی یه که آخر نداره

روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن

دلاشون برای همدیگه هلاک بودن

قصه داش هاکلابخون بخون تا بدونی

 عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن

---------------------------------------------------------------------

آسمون تو از منم تنها تری           یکی نیست اشک تو را پاک بکنه

یکی نیست گوش بکنه به قصه هات           تا گریبونواسه تو چاک بکنه

سرنوشت من و تو مثل همه          مونس و همده ما درد و غمه  

تا محبت باهامون همسفره          دلمون از تیره ها بی خبره

شادی هیچ وقت نمی یاد سراغمون           مثل مجنون دلمون دربه دره

روی قله های پر غرور کوه           روی جنگلای سبز و پر شکوه

همه جا درد و گناهه  می دونم            آخه همزبون تو تنها منم

تو بگو چه کنم چه کنم؟

------------------------------------------------------------------------

دلم رنگ شب یلدا گرفته دلم از این دورنگی ها گرفته

من آن خورشید غمگین غروبم که سر بردامن دریا گرفته

نه آغوشی که بر آن رو بیارم نه دامانی که بر آن سر گذارم

نه اشکی تا زچشمانم ببارم نه فریادی که تا از دل بر آرم

ز هر سو روکنم با پای خسته سباهی در کمین من نشسته

بسوزد آه من دامان غم را آه خدایی دارد این قلب شکسته

+ نوشته شده در  85/10/22ساعت 10  توسط سمیه  | 

نه...من دیگر نمی خندم

نه... من دیگر نمی خندم

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم 

 

 

+ نوشته شده در  85/10/20ساعت 11  توسط سمیه  | 

چه صبوری تو

 

  

       چه صبوری تو!

دل آدمها که از سنگ نیست از سیمان نیست دل آدمها از شیشه


است و بلور راحت می شکند مثل بلور دل آدمها که محکم نیست

قرص نیست به مویی بند است دل آدمها می گیرد ترک بر می دارد

خالی می شود و می شکند دل آدمها تنگ می شود و تو خوب

می دونی دل آدمها می ترسد و تو خوب می فهمی دل آدمها هزار

تکه می شود و تو می بینی دل هزار انسان هر روز هزار تکه

می شود روزی هزار در هزار تو اما حوصله می کنی هزار تکه های

دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی بند می زنی و دوباره

می سازی آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند تو

دل نمی شکنی اما می سازی دوباره آدمها نمی دانند دلی که به

تو داده شود محکم می شود می شود دلی شیشه ای که هرگز

نمی شکند هزاران سال است که آدمها دل یکدیگر را می شکنند

هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین و هزاران

سال است که تو می بینی می دانی می فهمی و می سازی

چه صبوری تو   

+ نوشته شده در  85/10/19ساعت 10  توسط سمیه  | 

چشمامو رو هم می زارم

 

 

چند روزی است قفسی ساخته ام.
قفسی بی پنجره - بی در..
بی نور..

که برای دل من که در آن زندانی است.
فراموشی را معنا کنم.
روزها میگذرند...

یاد طلوعی اکنون .. میکند
روشن... شب تنهایی را.

و یاد غروب...
بیدار میکند. شوق تمام ستارگان را.

اکنون دل تنهایم .. تنهاتر شده است
دارد در رویای سرد آهن .. به دنبال پنجره ای میگردد.
باز کند به سر واژه نور.

میدانم روزی...
روزی خواهد آمد که وحشت غبار خواهد شد.
و دل سرد آهن پنجره ای خواهد شد
روی همه واژه های
صبح...

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 14  توسط سمیه  | 

گله میکنم....

 

نگید که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن ...

گاهی وقت ها قلم هم برای تو ناز می کند و دیگر برای رساندن

گله هایت قاصدی را نمی یابی و آن گاه است که چشمانت را

گواهی بر بی وفایی قلم میکنی و شاید هم دلت و شاید هم

بی وفایی روزگار !

چشمانم ببارید ! که روزگار ٬ روزگار بی وفایی است و من چه کودکانه

 قلم را بهانه میکنم . من در راه گلایه هایم هیچگاه از هیچ گله داری

کم نمی آورم ! دلکده ی من فقط گله میکند ... چون روزگار٬روزگار گله

 است .من از آسمان گله میکنم ٬ از زمین و زمان گله میکنم و بگذارید

 در یک جمله خیلی صریح بگویم  من از همه گله میکنم و از تو ...

من  از من زیاد گله میکنم ٬ میگویی چرا ؟!

- به خاطر این همه گلایه که دارم از من گله میکنم !

دلم ٬ دلی گله دار است .

روزگار! به گوش باش ... من روزی در دادگاه هستی از تو شکایت

میکنم ... !!!

+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 11  توسط سمیه  | 

موج

 

 

منم آن موج بی آرام  و سرکش که سر گردان به در یای غریبم

مرا دیگر رفیق و همدمی نیست به اوج نا به سامانی اسیرم

با دوان و با شتاب در سینه نرم آب دیوانه می خزیدم

در غایت خودخواهیدر انبوه سیاهی جز خود نمی شنیدم

 خروشان و بسته چشم با کوله باری از خشم

می رفتم از خشم خود دنیا ویرانه سازم

در دفتر زندگی از خود افسانه سازدم

اما زبازی زمان گمراه و غافل بودم

در اوج پرواز هوای  خواهش دل بودم 

در سر نبود اندیشه ای جز فکر ویرانگری

غافل من از افسانه طوفان و ساحل بودم

 موجم ولی خاموش و خسته

با دست خود در هم شکسته

آری من آن کوه غرورم درمانده و از پانشسته

+ نوشته شده در  85/08/26ساعت 13  توسط سمیه  | 

درود بر مرگ

 

 

تا روح بشر به چنگ زر زندانی است.

شاگردی مرگ پیشه انسانیست.

جان از ته دل طالب مرگ است...دریغ!

در هیچ کجا برای مردن جا نیست...

+ نوشته شده در  85/08/26ساعت 9  توسط سمیه  | 

معنی عاطفه

 

درکویر خار گونه و ماتم زده در جستجوی حسی غریبم به نام همدم. در بیکران ابهای نیلی در تلاش رسیدن به عمقی بی پایان غوطه ورم بنام همراز. در کهکشان ابی نیلگون کنجکاوانه به دنبال ستاره ای یا سپهر زمینی ام با نام دوست. در درون خود چیزی را می یابم که کمیاب است و کیمیا اما افسوس! ان را نمیابم. ولی بازم دست از تلاش بر نمی دارم. ای کاش! بهانه ای داشتم برای رسیدن به انها. اری دوست تنها بهانه برای زنده بودن است احساس عاطفه است مهره بیدق شطرنج و نهال ارزوهاست

 

3D Animated Forest Waterfall - Click Here to Download

نیست راهی آسمان را پس باید جان دهم عاقبت در کوچه ای بن بست باید جان دهم

دفتر دلتنگی ام را هیچ دستی خط نزد در میان واژه ها درد است باید جان دهم

بالهای زخمی ام را هیچ کس مرحم نشد تا به دل شوق پریدن هست باید جان دهم

در زمستانی جنون آمیز پاییزی غریب یا به فصلی تلخ از این دست باید جان دهم

بشکند ای کاش بغضم طاقت دیوار را ورنه در این کوچه بن بست باید جان دهم

 ------------------------------------------------------------------------------------------------ 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمیداشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد.

کاش واژه حقیقت آنقدر با لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود.

کاش دلها آنقدر خالص بودند که دعاها قبل از پایین آمدن دستهامستجاب می شد.

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بال و پر سوز پروانه می دید و او را باور می کرد.

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا تر بود.

 کاش بهار آنقدر مهربان بود که باغ را به دست خزان نمی سپرد.

کاش فریاد آنقدر بی صدا بودکه حرمت سکوت را نمی شکست.

کاش در قاموس غصه ها شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد.

وبلاخره کاش مرگ معنی عاطفه را می فهمید.

 

+ نوشته شده در  85/08/19ساعت 14  توسط سمیه  | 

وصیت نامه

 

 

 


وصيت نامه

- قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.

- بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار دهيد.

- به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!

- ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.

- عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع است.

- بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.

- كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!

- مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.

- روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.

- دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!

- كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.

- شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.

- گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.

- در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.

- از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.

- به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.
--------------------------------------------------------------------------------------------
 

+ نوشته شده در  85/08/19ساعت 13  توسط سمیه  | 

دیداری در تنهایی با مادر

 

 

 

آمدم حال تو را از در و دیوار بپرسم

ا ای سفر کرده ی جاوید من((ای مادر خوبم!))

 آمدم باز در این کلبه که با دولت اشکی

 هاله ای گرد غم از چهره ی هرپرده بروبم.

آمدم بر غم بی مادری ام زار بگریم.

آمدم باز که سر بر در این خانه بکوبم.

ای سفر کرده من جای تو خالی

باز با ((خاطره ها ))پای در این خانه نهادم

بی تو این خانه ((غم آباد))زمانه است 

هر کجا می نگرد دیده ی آلوده به اشکم

از تو و رنج تو و یاد تو بسیار نشانه است.

مادر ((ای مادر خوبم!))خانه خلوت و غربت زده ات سخت غمین است.

 اینک اینجا دخترت با غم تو ((خاک نشین)) است.

مادر !ای خانه جاوید تو آباد ندانی

که من از دوری تو ((خانه خرابم))

بی تو خود باخته ای خاک نشین نقش بر آبم

دست افشانده زجان در پی تو پا به رکابم.

((مادر ای آیینه عشق و امیدم

سالها بود که من همسفر رنج تو بودم

بودی از عمر دلازار پر اندوه در اکراه

ای بسا چهره خراشیدی از این هستی پر رنج

شکوه ها داشتی از عمر به هر سال و به هر ماه

ناله ها کردی از ایام پریشان و روانسوز

رنجها بردی از این زندگی تلخ و توانکاه

بود ای مادرغمها به همه عمر و همه عمر

چشم تو همسفر((اشک))و لبت همنفس((آه))

اینک ای مادر اندوه زمانه!

شادمانم که دگر از لب تو شکوه نریزد!

سرخوشم زانکه دگر چشم تو اندوه نپاشد

شکر گویم که زبانگ تو دگر ناله نخیزد

آه ای ظلمت سنگین پر اندوه!

نیک دانی که چه شبها لب او گرم دعا بود

آخ ای خانه ی متروک غم آلوده گواهی

که به هر لحظه به لبهای زنی غمزده گلبانگ خدا بود

وای وای ای در و دیوارکه این گونه خموشید

بدانید آنکه یک عمرپر از حادثه مهمان شما بود

آنکه کوچید از این خانه به سر  منزل جاوید

پای ته سر همه آیینه ایمان و صفابود

ای گل سرخ که لرزنده بر این شاخه ی سبزی!

باغبان تو کجا رفت؟

ای سرایی که چنین غمزده در کام سکوتی!

میهمان تو کجا رفت.

امشب ای شاخه ی گاهای پر اندوه!

آمدم تا که به هر بوته سرشکی بفشانم

امشب ای خانه متروک غم آلود!

آمدم تا که به خود بار دگر زهر یتیمی بچشانم!

امشب ای مادر خوبم!

آمدم عکس تو را در رخ((تصویر))ببینم

آمدم تا که به جای تو در این خانه ی اندوه بمانم.

آمدم تا که به یاد تو شبی زار بگریم

تا به سوگ تو ز دل ناله برآرم

آمدم تا که زداغ تو در این باغچه ها لاله بکارم

تا که شرح غم بی مادری ام را

به فضا و در و دیوار بگویم.

تا که پیشانی خود را چو تو بر خاک عبادت بگذارم.

آمدم تا که به جای تو به رخساره ی گل ها

گل اشکی بفشانم آبی از دیده ببارم.

آه ای مادر غمها !مادر خوبم!

 

+ نوشته شده در  85/08/03ساعت 12  توسط سمیه  | 

الزنگ التفریح

الچند صباحی است که از فرط گرونی

فی سفره ما هیچ نباشد خبرونی

سوراخ شد الجیب کتم،خالیه و گشت

اوضاع بخیطون و بنده پکرونی

الضربه فنی شدم از نرخ کرایه

قبض تلفن نیز بکردم کچلونی

رنگم سفیدون چنان الگچ و البرف

تب کردم و لرزیدم و بیمار شدونی

از شدت امراض برفتون به دکتر

النرخ ویزت سنگینه بود و بدونی

الحضرت دکتر بنوشتون برایم

آزمایشه المختلف از پا تا به سرونی

البعد من الخواندن آزمایش من گفت

یا سیدنا ،حال شما افتضحونی

الچربی و قندت شده افزون ز نصابش

در خون تو از اوره نباشد اثرونی

از شیرینی و اغذیه چرب بپرهیز

مرغ و پلو و گوشت نباید بخورونی

تا بنده شنیدم ز جنابش سخن فوق

القهقهه و خنده به من ،قد غلبونی

بنده پکیدهو ز بس خنده نمودم

دکتر زمن آشفت و سپس قد غضبونی

گفتم که طبیبا چه پلویی و چه گو شتی

الشیرینی کو ،مرغ کجا بوده؟چه نونی

الوضع نزارم ز نخوردن شده اینک

تکه نان هست مرا بوقلمونی

مخلص اگرش شیرینی و مرغ بود

رنگی به رخش بود و نمی شد مچلونی

+ نوشته شده در  85/08/03ساعت 12  توسط سمیه  | 

نفرین به سرنوشت

 به راستی که چه سخت است خندان نگه داشتن لبها در زمان گریستن قلب و تظاهر به خوشحال بودن در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فر ساست گذراندن روزهایبی کسی و بی یاوری در حالی که تظاهرمی کنی هیچ چیز برایت مهم نیست و چه زیباست در خلوت و تنهایی شب به حال خودگریستن و باز هم نفرین به تو ای سرنوشت

کاش دستانم آنقدر قدرت داشت که دستان بی رحم تو را قطع کنم تا بیش از این نتوانی دفتر زندگانی ام راورق بزنی و مرا بیش از این با غم و غصه آشنا کنی .نفرین به تو ای سرنوشت

 

من زبخت سیاه اشکی چکیده به راهم  سوزم از آتش آهم نفرین بر این زندگی

در کویر حیاتم با بار سنگین این غم آواره ای بی بناهم چه کنم

زندگی ای زندگی ای همه  افسردگی تویی کابوس غم امده به خوابم

دل سزای محبت بیند دورویی و محنت یارب چه بود گناهم نفرین بر این زندگی

ای خدا ای آسمان ای تمام کهکشان سیرم از زندگی از این بی هودگی نفرین بر این زندگی

 

+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 12  توسط سمیه  | 

زندگی چیست؟

زندگی ای دوست غیر رنج و محن نیست

یا  که  به  جز  رنج  قسمت  من  نیست

زندگی افسانه ای است سخت غم افزای

من  نشنیدم  به  غیر  ناله  از  این  نای

بس  که  دلم  داغ  دیده  از  غم   ایام

میل   تماشای    لاله  زار    نـــــــدارم

اوست که با من همیشه بر سر جنگ است

من  که   به   کار   زمانه   کار   ندارم

هر که خزان دیده بود داشت بهاری

من  که  خزان  دیده ام  بها ر ندارم

می کشم از آشنا با که توان گفت

آن چه که ز بیگانه  انتظار  ندارم

از غم ایام و روزگار بد ای دوست

با تو چه گویم که روزگار ندارم

 

زندگی قصه بر غصه زندانیست که به حبس ابد محکوم است.

زندگی قصه بر غصه بازی شطرنج است که انسانها لحظه ای کیش و به آخر نرسیده مات می شوند

زندگی گل زردیست به نام غم و مروارید درخشانیست به نام اشک

زندگی کوچه تنگ و تاریکی است که در موقع عبور از آن مرتب تنه ات به در ودیوارهایش می خوردو زخمی می شود.بعضی از زخمها به راستی التیام می یابد و بعضی از آنهاچرکی می شودوسالها و گاه یک عمر باقی می ماند.همین که دست به رویش می گذاریدردت تازه می شودو قلبت را به فریاد می آورد

باز هم خواهم نوشت از زندگی زندگی عمیق ترین زخم من است

زندگی به من آموخت چگونه اشک بریزماما اشک به من نیاموخت چگونه زندگی کنم

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

زندگی مرده به بیراه زمانکرده افسانه هستی کوتاه!

جز به افسوس نمی خندد مهر جز به اندوه نمی تابد ماه

باز در دیده غمگین سحرروح بیمار طبیعت بیداست

باز در سردی تبخند غروب رازها خفته زناکامی هاست

 

زندگي تکرار تفکر در حلقه حيات است
زندگي معماي وجود در تفکر بشر است
زندگي آزمايشگاه صبر براي موجود کم طاقت است
و اما ؟؟؟
زندگي لطف اجباري اما شيرين خداوند است
زندگي خالي است ان را پر کن.
زندگي يک مشکل است با ان روبرو شو.
زندگي يک معادله است موازنه کن.
زندگي يک معما است ان را حل کن.
زندگي يک تجربه است ان را مرور کن.
زندگي يک مبارزه است قبول کن.
زندگي يک کشتي است با ان دريا نوردي کن.
زندگي يک سوال است ان را جواب بده.
زندگي يک موفقيت است لذت ببر.
زندگي يک بازي است برنده و پيروز شو.
زندگي يک هديه است ان را دريافت کن.
زندگي دعا است ان را مرتب زمزمه كن.
زندگي درد است ان را تحمل کن.

+ نوشته شده در  85/07/28ساعت 11  توسط سمیه  |