اشکهای من

عمر من موجی بود که بر روی ماسه های غم شکست

دلامون

                                                              

دلامون سیاه (آبی و قرمز)شدن برای هم تنگ نمی شن

مثل آسمون دیگه زلال و یک رنگ نمی شن

اون که گفت مهربونی تا دنیا دنیاست می مونه

راست می گفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمی شن

دل تو امروزی یه قصه دوست داشتن را باور نداره

دل من قدیمی یه عاشق عشقی یه که آخر نداره

روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن

دلاشون برای همدیگه هلاک بودن

قصه داش هاکلابخون بخون تا بدونی

 عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن

---------------------------------------------------------------------

آسمون تو از منم تنها تری           یکی نیست اشک تو را پاک بکنه

یکی نیست گوش بکنه به قصه هات           تا گریبونواسه تو چاک بکنه

سرنوشت من و تو مثل همه          مونس و همده ما درد و غمه  

تا محبت باهامون همسفره          دلمون از تیره ها بی خبره

شادی هیچ وقت نمی یاد سراغمون           مثل مجنون دلمون دربه دره

روی قله های پر غرور کوه           روی جنگلای سبز و پر شکوه

همه جا درد و گناهه  می دونم            آخه همزبون تو تنها منم

تو بگو چه کنم چه کنم؟

------------------------------------------------------------------------

دلم رنگ شب یلدا گرفته دلم از این دورنگی ها گرفته

من آن خورشید غمگین غروبم که سر بردامن دریا گرفته

نه آغوشی که بر آن رو بیارم نه دامانی که بر آن سر گذارم

نه اشکی تا زچشمانم ببارم نه فریادی که تا از دل بر آرم

ز هر سو روکنم با پای خسته سباهی در کمین من نشسته

بسوزد آه من دامان غم را آه خدایی دارد این قلب شکسته

+ نوشته شده در  85/10/22ساعت 10  توسط سمیه  | 

نه...من دیگر نمی خندم

 

نه... من دیگر نمی خندم

 

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم


 گر پیمان عشق جاودانی


 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم


 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت


 ز قلب آسمان جهل و نادانی


 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت


 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید


 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی


 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟


 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا


 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه


 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت


 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت


سحر تا شام می رقصید


 قسم : بر آتش عصیان ایمانی


 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم


 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم


 پای می کوبید و می رقصید


 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید


 می بینم که می لرزید و می ترسید


 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم


 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی


 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی


 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی


 کنون خاموش ،‌در بندم


 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نیم خندم 

 



 

 

+ نوشته شده در  85/10/20ساعت 11  توسط سمیه  | 

چه صبوری تو

 

  

       چه صبوری تو!

دل آدمها که از سنگ نیست از سیمان نیست دل آدمها از شیشه


است و بلور راحت می شکند مثل بلور دل آدمها که محکم نیست

قرص نیست به مویی بند است دل آدمها می گیرد ترک بر می دارد

خالی می شود و می شکند دل آدمها تنگ می شود و تو خوب

می دونی دل آدمها می ترسد و تو خوب می فهمی دل آدمها هزار

تکه می شود و تو می بینی دل هزار انسان هر روز هزار تکه

می شود روزی هزار در هزار تو اما حوصله می کنی هزار تکه های

دل هر هزار انسان را هر روز جمع می کنی بند می زنی و دوباره

می سازی آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را می شکنند تو

دل نمی شکنی اما می سازی دوباره آدمها نمی دانند دلی که به

تو داده شود محکم می شود می شود دلی شیشه ای که هرگز

نمی شکند هزاران سال است که آدمها دل یکدیگر را می شکنند

هزاران سال است که زمین پر می شود از تکه های بلورین و هزاران

سال است که تو می بینی می دانی می فهمی و می سازی

چه صبوری تو   

+ نوشته شده در  85/10/19ساعت 10  توسط سمیه  | 

چشمامو رو هم می زارم

 

 

چند روزی است قفسی ساخته ام.
قفسی بی پنجره - بی در..
بی نور..

که برای دل من که در آن زندانی است.
فراموشی را معنا کنم.
روزها میگذرند...

یاد طلوعی اکنون .. میکند
روشن... شب تنهایی را.

و یاد غروب...
بیدار میکند. شوق تمام ستارگان را.

اکنون دل تنهایم .. تنهاتر شده است
دارد در رویای سرد آهن .. به دنبال پنجره ای میگردد.
باز کند به سر واژه نور.

میدانم روزی...
روزی خواهد آمد که وحشت غبار خواهد شد.
و دل سرد آهن پنجره ای خواهد شد
روی همه واژه های
صبح...

+ نوشته شده در  85/10/17ساعت 14  توسط سمیه  | 

گله میکنم....

 

نگید که از این روزگار یه خورده کمتر گله کن ...

گاهی وقت ها قلم هم برای تو ناز می کند و دیگر برای رساندن

گله هایت قاصدی را نمی یابی و آن گاه است که چشمانت را

گواهی بر بی وفایی قلم میکنی و شاید هم دلت و شاید هم

بی وفایی روزگار !

چشمانم ببارید ! که روزگار ٬ روزگار بی وفایی است و من چه کودکانه

 قلم را بهانه میکنم . من در راه گلایه هایم هیچگاه از هیچ گله داری

کم نمی آورم ! دلکده ی من فقط گله میکند ... چون روزگار٬روزگار گله

 است .من از آسمان گله میکنم ٬ از زمین و زمان گله میکنم و بگذارید

 در یک جمله خیلی صریح بگویم  من از همه گله میکنم و از تو ...

من  از من زیاد گله میکنم ٬ میگویی چرا ؟!

- به خاطر این همه گلایه که دارم از من گله میکنم !

دلم ٬ دلی گله دار است .

روزگار! به گوش باش ... من روزی در دادگاه هستی از تو شکایت

میکنم ... !!!

+ نوشته شده در  85/10/13ساعت 11  توسط سمیه  |